درباره نویسنده
علی سبکبار
من همانم که می اندیشم
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
  • علی سبکبار
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • شب متوسط
  • آن , چنانی
  • سر به هوا
  • ساز روزگار
  • تا لایق جانان شوم
  • میون شهر قصمون
  • شاید که آینده از آن ما
  • پیشنهاد وبلاگی
  • باران تنهانیست
  • ای تپشهای تن سوزان من
  • اوضاع می توانست بدتر باشد
  • قدم بزن . . . .
  • آبروی ایران
  • بازی وبلاگی
  • Before , After
  • احسن الخالقین
  • انسانی مرد , انسانی رفت
  • بی خیال همه چیز
  • فرار یا قرار
  • وصف حال
  • اقرار
  • تصور کن . . . . . .
  • بازی وبلاگی
  • فانوس می گقت و ماه می شنید
  • درد مجازی
  • هه . فتح !
  • زنده یاد
  • سخت تر از سنگ
  • من جهان بینی ندارم
  • زیر پوست تئاتر
کلمات کلیدی مطالب
     
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • بهمن ٩٠
  • دی ٩٠
  • آذر ٩٠
  • آبان ٩٠
  • مهر ٩٠
  • شهریور ٩٠
  • امرداد ٩٠
  • تیر ٩٠
  • خرداد ٩٠
  • اردیبهشت ٩٠
  • فروردین ٩٠
  • اسفند ۸٩
  • بهمن ۸٩
  • دی ۸٩
  • آذر ۸٩
  • آبان ۸٩
  • مهر ۸٩
  • شهریور ۸٩
  • امرداد ۸٩
  • تیر ۸٩
  • خرداد ۸٩
  • اردیبهشت ۸٩
  • فروردین ۸٩
  • اسفند ۸۸
  • بهمن ۸۸
  • دی ۸۸
  • آذر ۸۸
  • آبان ۸۸
  • شهریور ۸۸
  • امرداد ۸۸
  • تیر ۸۸
  • خرداد ۸۸
  • اردیبهشت ۸۸
  • فروردین ۸۸
  • اسفند ۸٧
  • بهمن ۸٧
  • دی ۸٧
  • آذر ۸٧
  • آبان ۸٧
  • مهر ۸٧
  • شهریور ۸٧
  • امرداد ۸٧
  • تیر ۸٧
  • خرداد ۸٧
دوستان من
  • من او
  • گاه نوشت
  • هی فلانی
  • شعر و ترانه
  • به همین زودی
  • فتوسنتز کرفس
  • مشاوره خانواده
  • تنها تو شهر آدمکها
  • یادداشت ها اتفاقیه
  • عکاسی با تلفن همراه
  • اندر احوالات من و اینجانب
  • بی تو با تو بودن (سحر - طه)
  • نشریه مجازی کوچه پس کوچه ها
  • گاهی دلم برای خودم تنگ می شود
  • خانه دوست کجاست؟ (مستاجر جدید)
  • گاهی دلم برای خودم تنگ می شود
  • دیکشنری آنلاین - ترجمه متن
  • هرچه می خواهد دل تنگت !!
  • روانشناسی و مشاوره
  • الهی گاهی نگاهی
  • تاک-بامداد(سکوت)
  • صد سال تنهایی
  • دستهای کیهانی
  • حسین رضائی
  • رهاتر از بودن
  • رها چون باد
  • بامداد خمار
  • آبرنگ
کدهای اضافی کاربر


فانوس دریایی
شب متوسط
نویسنده: علی سبکبار - ۱۳٩٠/۱۱/٧

شب جمعه بود , مثل همه شب های جمعه که عمدا بی خوابی به سرم میزند تا به قول مجری مورد علاقه ام با شب زلف گره بزنم , به سراغ کتابی که حدودا یک سال و نیم پیش به پیشنهاد دوست فرهیخته ام خواندمش رفتم تا محض یاد آوری حال خوبی که موقع خواندنش داشتم چند صفحه اش را مرور کنم. جایی از کتاب هست که شخص اول داستان به دخترش می گوید : متوسط بودن حال به هم زنه گل گیسو . تا می تونی ازش فرار کن .‌ پشت سرت جا بذارش . نذار دستش بهت برسه

کتاب را بستم و از خودم پرسیدم , من متوسطم ؟          جواب مثبت بود.

با خودم فکر کردم که من برای همین سطح هم خیلی تلاش کردم , اما این من بودم که دستم به متوسط بودن رسیده بود نه اون , هرچند که بیش از این برای خودم متصور بودم.

شاید نویسنده درست گفته باشد که متوسط بودن خوب نیست, اما یقین دارم که هر کسی هم نمی تواند متوسط باشد.

به نظر شما نویسنده درست گفته است که متوسط بودن حال به هم زنه ؟

نظرات ()



آن , چنانی
نویسنده: علی سبکبار - ۱۳٩٠/۱٠/۳٠

لحظه هایی تو زندگی پیش می آید که یک آن بیشتر نیست , توی همان یک آن فکر می کنی همه زندگیت را باختی و یا برعکس احساس می کنی یک برنده تمام عیار هستی , یا نا امیدی و یاس تمام وجودت را فرا می گیرد , گاهی هم تمام هستی را فرصت هایی برای دست یابی به آرزوهایت می بینی و یا باز پیش می آید که خودت را تحسین می کنی و یا از خودت خجالت می کشی ........

تمام این افکار و احساسات از اتفاقات و تجربیات و تصمیمات مان در طول عمرمان ناشی می شود , اما کیست که بتواند قضاوت کند که کدامشان درست است و کدامشان غلط , چند نفر در مسیر زندگیمان هستند که می توانند آن, هایمان را درک کنند , اصلا این آن ها قابل اعتنا هستند ؟ 

نظرات ()



سر به هوا
نویسنده: علی سبکبار - ۱۳٩٠/۱٠/٢٧

خیلی وقت است رنگین کمان ندیده ام

 

شما چی ؟

آخرین بار کی و کجا این پدیده عجیب که بیشتر به رویا می ماند تا واقعیت را دیده اید ؟

نظرات ()



ساز روزگار
نویسنده: علی سبکبار - ۱۳٩٠/۱٠/۱٥

دم غروب نشسته بود و زل زده بود به مورچه ای که داشت سعی میکرد از دیوار بالا بره در حالی که دو یا سه بار افتاد پایین , داشت فکر می کرد چقدر زود گذشت از اون روزی که با کلی ذوق و شوق و کمی استرس وارد یک شرکت بزرگ شده بود که تهش یه جورایی وصل می شد به دولت , اون موقع احساس می کرد که حالا دیگه مزد تمام سالهایی که سخت کار کرده و درس خوانده بود و یاد گرفته بود را گذاشتند کف دستش ,حالا یک سال و نیم از اون روزا و اون شهریور خاطره انگیز که دوتا اتفاق خوب درش افتاده بود گذشته , اینروزا در گیر استعفا دادن از همون شرکت بزرگه بود , حالا باید برگرده به یک شرکت کوچک تا یادش باشه که اگر قراره از اینی که هست بزرگتر بشه باید باز هم کوچکی کنه .

 

- صلواتی هدیه کنیم به روح بزرگ ( آقای نجاتی ) پدری که در همین حوالی از میان ما رفت .

نظرات ()



تا لایق جانان شوم
نویسنده: علی سبکبار - ۱۳٩٠/۱٠/٧

باید کوله بارم را ببندم و بروم

باید سفر کنم به درونم ، تا بکاوم و ببینم و دریابم

می دانم  موارد غافلگیر کننده زیاد است

باید بیشتر در خودم پرسه بزنم و تا ته این راه های نا معلوم بروم

باید قله ها و دره های روحم را زیر پا بگذارم ، زباله های رودهایم را جمع کنم

درختان زیادی باید هرس شوند ، جاهای زیادی برای گل کاری هست.

باید همه چیز تمیز و مرتب و آماده باشد برای حضور تو

 

1- باز هم خیالاتی شدم.

2- این پست را می توانید بدون در نظر گرفتن سطر آخر بخوانید ، انتخاب با خودتان

نظرات ()



میون شهر قصمون
نویسنده: علی سبکبار - ۱۳٩٠/٩/٢٦

توی این روزگاری که همه مان خوب میدانیم استرس ، خشم ، عجله ، بی رحمی و روز مره گی به طور افسار گسیخته ای رو به گسترش است و شاید ناخواسته گریبان مردمانش را گرفته به انسان گرانقدری بر خورده ام که هنوز دلش آنقدر پاک و زلال است که به خاطر مرگ ماهی های کوچک آکواریوم سخت دلگیر و غمگین می شود و ساعت ها اشکهایش برای غربت و بی پناهی یک کودک خیابانی گرسنه جاری میشود .هنوز بزرگواری را می شود دید که از پس این پنجرهای مجازی متوجه اندوه دلی می شود و سخاوتمندانه وقت می گذارد تا درد دل های انسانی را بشنود در حالی که خودش لبریز از درد و دلتنگیست ، در همین حوالی دوست دیگری پر است از انرژی مثبت و امید به زندگی ، فرد دیگری را میشناسم که با وجود همه مشکلاتش قلمش به طنز می چرخد تا فقط برای لحظاتی دوستانش را شاد کند .

این ها نمونه ای از انسانهایی هستند که وجودشان باعث کاهش سرعت رشد تلخی و پلیدی در اجتماع است.

دلم می خواست از این طریق از همه کسانی که به هر نحوی پاکی و درستی و امید را می گسترانند و دغدغه شان این است که همرنگ جماعت نشوند حتی به قیمت رسوایی ، تشکر و قدر دانی کنم .

دوستان عزیز مراقب خوبی هایتان باشید .

نظرات ()



شاید که آینده از آن ما
نویسنده: علی سبکبار - ۱۳٩٠/٩/۱۸

با اینکه هنوز تعداد موهای سپیدم به تعداد انگشتان دو دست نمی رسد , حسرت سالهای از دست رفته را دارم , نه اینکه روزگارم را به بطالت گذرانده باشم که بخواهم از پس جبرانشان بر آیم , نه , اتفاقا به خاطر اینکه 8 سال گذشته را خیلی جدی و قانونمند زندگی کردم حسرت می خورم , البته این را هم می دانم که اگر اندک دست آوردی داشته ام به خاطر همین سبک زندگی بوده , به هر حال در این بین چیزهایی را ازدست داده ام که  جبران پذیر نیست , و بهتر میدانم که این راز عیان زندگیست که باید از دست داد تا دست آوردی تازه ای داشت . اما نکته متاثر کننده این است که در این دیار می بایست خیلی از دست داد تا مثقالی به دست آورد .

 

گاهی اشتباهی رخ می دهد 

 گاهی به درستی , اشتباهی رخ می دهد .

 

1- منظور از ( ما )‌ در عنوان این پست همه نوجوانان و جوانان این خاک است.

 

نظرات ()



پیشنهاد وبلاگی
نویسنده: علی سبکبار - ۱۳٩٠/٩/۱۳

این چندروز هرچقدر سعی کردم ،نتوانستم چیزی بنویسم  . توی وبگردی ها به وبلاگ جالبی برخوردم که فکر می کنم لطف خواندن دست نوشته های این دختر خانم با توجه به شرایط زندگی و شغلی اش خیلی بیشتر از مطالب من باشد .

یادداشت های دختر گل فروش مترو

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »