شب جمعه بود , مثل همه شب های جمعه که عمدا بی خوابی به سرم میزند تا به قول مجری مورد علاقه ام با شب زلف گره بزنم , به سراغ کتابی که حدودا یک سال و نیم پیش به پیشنهاد دوست فرهیخته ام خواندمش رفتم تا محض یاد آوری حال خوبی که موقع خواندنش داشتم چند صفحه اش را مرور کنم. جایی از کتاب هست که شخص اول داستان به دخترش می گوید : متوسط بودن حال به هم زنه گل گیسو . تا می تونی ازش فرار کن . پشت سرت جا بذارش . نذار دستش بهت برسه
کتاب را بستم و از خودم پرسیدم , من متوسطم ؟ جواب مثبت بود.
با خودم فکر کردم که من برای همین سطح هم خیلی تلاش کردم , اما این من بودم که دستم به متوسط بودن رسیده بود نه اون , هرچند که بیش از این برای خودم متصور بودم.
شاید نویسنده درست گفته باشد که متوسط بودن خوب نیست, اما یقین دارم که هر کسی هم نمی تواند متوسط باشد.
به نظر شما نویسنده درست گفته است که متوسط بودن حال به هم زنه ؟
