درباره نویسنده
علی سبکبار
من همانم که می اندیشم
  • صفحه نخست
  • آرشیو وبلاگ
  • تماس با من
  • فید وبلاگ
نویسندگان وبلاگ
  • علی سبکبار
صفحات اختصاصی
مطالب اخیر
  • به انتظار فصل تو....
  • شما چند سالتونه ؟
  • -.-.-
  • زمستون رفتو شد فصل پریدن.....
  • عیدانه فراوان شد
  • پنج هزار و هفتصد و چهاردهمین روزکاری
  • محرمانه
  • چشمهایت از یادم نرفته
  • شب متوسط
  • آن , چنانی
  • سر به هوا
  • ساز روزگار
  • تا لایق جانان شوم
  • میون شهر قصمون
  • شاید که آینده از آن ما
  • پیشنهاد وبلاگی
  • باران تنهانیست
  • ای تپشهای تن سوزان من
  • اوضاع می توانست بدتر باشد
  • قدم بزن . . . .
  • آبروی ایران
  • بازی وبلاگی
  • Before , After
  • احسن الخالقین
  • انسانی مرد , انسانی رفت
  • بی خیال همه چیز
  • فرار یا قرار
  • وصف حال
  • اقرار
  • تصور کن . . . . . .
کلمات کلیدی مطالب
     
آرشیو وبلاگ
  • عناوین مطالب
  • اردیبهشت ٩۱
  • فروردین ٩۱
  • اسفند ٩٠
  • بهمن ٩٠
  • دی ٩٠
  • آذر ٩٠
  • آبان ٩٠
  • مهر ٩٠
  • شهریور ٩٠
  • امرداد ٩٠
  • تیر ٩٠
  • خرداد ٩٠
  • اردیبهشت ٩٠
  • فروردین ٩٠
  • اسفند ۸٩
  • بهمن ۸٩
  • دی ۸٩
  • آذر ۸٩
  • آبان ۸٩
  • مهر ۸٩
  • شهریور ۸٩
  • امرداد ۸٩
  • تیر ۸٩
  • خرداد ۸٩
  • اردیبهشت ۸٩
  • فروردین ۸٩
  • اسفند ۸۸
  • بهمن ۸۸
  • دی ۸۸
  • آذر ۸۸
  • آبان ۸۸
  • شهریور ۸۸
  • امرداد ۸۸
  • تیر ۸۸
  • خرداد ۸۸
  • اردیبهشت ۸۸
  • فروردین ۸۸
  • اسفند ۸٧
  • بهمن ۸٧
  • دی ۸٧
  • آذر ۸٧
  • آبان ۸٧
  • مهر ۸٧
  • شهریور ۸٧
  • امرداد ۸٧
  • تیر ۸٧
  • خرداد ۸٧
دوستان من
  • رها چون باد
  • من او
  • رهاتر از بودن
  • فتوسنتز کرفس
  • مشاوره خانواده
  • تنها تو شهر آدمکها
  • عکاسی با تلفن همراه
  • دیکشنری آنلاین - ترجمه متن
  • بی تو با تو بودن (سحر - طه)
  • گاهی دلم برای خودم تنگ می شود
  • خانه دوست کجاست؟ (مستاجر جدید)
  • گاهی دلم برای خودم تنگ می شود
  • هرچه می خواهد دل تنگت !!
  • اندر احوالات من و اینجانب
  • روانشناسی و مشاوره
  • حسین رضائی
  • به همین زودی
  • شعر و ترانه
  • آبرنگ
کدهای اضافی کاربر


فانوس دریایی
به انتظار فصل تو....
نویسنده: علی سبکبار - ۱۳٩۱/٢/٢٩

سلام ماه من

دخترکم :

هیچ وقت و در هیچ کجای رویاهایم چنین احساسی را که در این نیمه شب بهاری با دیدن چهره معصومانه تو در خواب که با نور مهتاب روشن شده است را نداشته ام و نمی توانستم تصور کنم , این حس شوق زندگی که از وجودت ساطع می شود و مرا در بر می گیرد برایم غیر قابل وصف و باور است .

خدایا :

می توانم تمام عظمتت را در وجود این طفل و حالی که نسبت به او دارم ببینم و سرسوزنی از عشق تو به بنده ات را بچشم.

وچقدر تو مهربانی , و چقدر تو مهربانی.

دخترم امروز دقیقا سی روز است که تو از آسمان به زمین آمده ای و مرا از زمین به آسمان برده ای , در این مدت سی مرتبه قلب من گرمتر و سرختر شده است.

در دانه ام :

وقتی تو این نامه را خواهی خواند که سالها از این لحظات , که از نابترین زندگانی ام است گذشته , در طی این سالیان مسائل زیادی پیش خواهد آمد که تو از من خواهی رنجید و شاید من هم از تو دلگیر شوم , اما می خواهم بدانی در هر شرایطی ذره ای از محبت من به تو کم نخواهد شد و  آغوش من همیشه به روی تو باز است و مهیای شنیدنت هستم , با من بگو ...

نور دیده ام :

مرا ببخش , مرا به خاطر آنچه که متوجه نخواهم شد و در حقت کوتاهی خواهم کرد ببخش , من نیز تو را بخشیده ام , خیلی قبل تر از آنکه به دنیا بیایی بخشیده ام.

تو هیچ وقت نخواهی دانست که عطر نگاه تو با دل من چه می کند.

ماه من: هرگز فراموش نکن که هیچ کس , هیچ کس و هیچ کس همچون ما تو را دوست نخواهد داشت .

 

کسی که همیشه چشم براه و به یاد تبسم های توست

پدرت.                                 

 

1- این دل نوشته های خیالی را دوست دارم.     

                      

نظرات ()



شما چند سالتونه ؟
نویسنده: علی سبکبار - ۱۳٩۱/٢/۱٢

تو چند سالته ؟!

هفتاد و دو سال ، چرا اینو می پرسی ؟!

چون تا حالا باید فهمیده باشی که عدالت یه افسانه ست.

 

بهمن فرمان آرا

 

 

نظرات ()



-.-.-
نویسنده: علی سبکبار - ۱۳٩۱/۱/٢۸

از رفتارشان پیداست که خیلی مارا دوست دارند، آنقدر که تماما گوش به فرمان هستند و همه کارهایمان را بی منت و با عشق انجام می دهند

دو موجودی که قوای اجرایی ذهنمان هستند و گاهی وسیله ای برای ابراز و انتشار احساساتمان و در مواقع نیاز سپر بلا و مدافع ما . کافیه ذره ای از وجودشان آسیب ببیند تا بسیاری از امور زندگیمان دچار اشکال شود

اما با همه این خدماتی که ارائه می دهند به خاطر نزدیکی بسیار زیادی که با ما دارند فراموش میکنیم که ازشان قدردانی کنیم ، ببوسیمشان  یا نگاه محبت آمیزی بهشان داشته باشیم.

این دو همراه زیبا ،‌گرم و صمیمی دستان عزیزمان هستند .

 

 

بدون شرح :

مکث طولانی روی چیزها و کسانی که دوستشان داریم .

نظرات ()



زمستون رفتو شد فصل پریدن.....
نویسنده: علی سبکبار - ۱۳٩۱/۱/۱٦

در یکی از روزهای نوروز امسال یک ساعتی را بر روی نیمکت یکی از پیاده روهای شهر نشستم و فقط عابران را تماشا کردم

پدر و دختر خوشحال , خانواده جوان و دو کودکشان , همسران که بعضی از آنها شاخه گلی در دست داشتند , آن دختر کوچولوی مو طلایی که بپر بپر می رفت , پیرمرد شیک پوش عصا بدست , لباسهای نو و برق کفشها , از معدود روزهایی بود که آرامش و لبخند را می شد در چهره مردم شهر دید

همه اینها نشان از یک حقیقت ساده ودر عین حال شگفت انگیز داشت و آن اینکه بهار آمده و احوالات ما را تحت تاثیر قرار داده و چقدر خوب که هنوز هستم و یک بار دیگر بهار را دیدم.

پیوست :

موزیک پرنده با صدای مانی رهنما

نظرات ()



عیدانه فراوان شد
نویسنده: علی سبکبار - ۱۳٩٠/۱٢/٢٩

دوستان گرامی از اینکه یک سال دیگر  در کنار شما گذشت و من از تک تک شما عزیزان نکته ها و درسهای زندگی را آموختم بسیار خوشحال و سپاس گذارم .

 باشد که سالیان سال در سایه مهربانی و لبخند قدر یکدیگر را بدانیم.

سال جدید را صمیمانه تبریک عرض می کنم و امیدوارم همواره سلامت و شاد باشید.

نظرات ()



پنج هزار و هفتصد و چهاردهمین روزکاری
نویسنده: علی سبکبار - ۱۳٩٠/۱٢/۱۱

اول صبح پشت میز محل کارش نشسته بود, در حالی که یک دستش زیر چانه اش بود و با دست دیگرش داغی لیوان چای را احساس می کرد , یاد تصویری که صبح قبل از خروج از خانه از خودش توی آینه دیده بود افتاد , شقیقه های سپیدش با اون نگاه سرد و سنگین و در عین حال بی رمق...

شب گذشته , حسابی توی ذوقش خورده بود و دلش شکسته بود از قضاوت های نادرست

با خودش فکر کرد

انگار مردم دوست دارند دروغ بشنوند تا آرام و کمی هم منصف باشند.

خودش هم یکی از همین مردم بود و حتما بار ها قضاوت های نادرست کرده و دلهایی را شکسته , به همین خاطر احساس عجیبی داشت, حس ظالمی که حالا مظلوم بود.

چای ولرم لعنتی را با بی میلی سرکشید و سرش را روی میز گذاشت .

1- جمله پایانی این پست که بار اصلی مطلب را به دوش داشت به دلیل تلخی بیش از حدش حذف شد.

نظرات ()



محرمانه
نویسنده: علی سبکبار - ۱۳٩٠/۱۱/٢۸

بانو سلام

بانو برای اولین بار است که دست به قلم برده ام تا برایت بنویسم

بانو سالها به امید آمدنت صبر کردم تا بیایی و فقط زل بزنم به چشمانت و هیچ نگویم

و

یقین داشته باشم که همه چیز را خواهی شنید

اما حالا که آمده ای, من جراتم را از دست داده ام و نگاهم را از تو می دزدم

اینک که در خلوتم جرات کرده ام تا برایت قلم بچرخانم

بگذار بگویم که:

در همه این سالها هرچه کردم فقط به شوق حضور تو بود

باید که جمله جان می شدم تا لایق جانانم که تو باشی می شدم

اما بانو , نتوانستم , که اگر اینطور بود

حالا که هستی دل را به دریای نگاهت می زدم

نتوانستم مهیایت شوم , شرمنده ام بانو

جبر زمانه و جغرافیا خیلی مقصرند

می دانم , تقصیر اصلی به گردن من است که از حضور و هجوم این دو ملعون غافل شدم

باور کن که بهانه نیست

اما مقصر هرکه و هرچه بود مهم این است

که دارم پیر می شوم و هر روز ترسو تر و قدم هایم لرزان تر , وقت هم که تنگ است

ترس به جانم افتاده!

بانو بیم دارم که نکند این عشق یکسویه باشد و تمام رشته هایم پنبه شود و بر باد روم

نکند تو دلت با من نباشد؟!

گاهی به خودم می گویم : تو را چه به بانو !

همین که سالها به شوق آمدنش زندگی کردی تو را بس

شاید توجیه خوبی باشد برای به پایان رساندن عمرم با خیالت . . . .

گفتم که دارم پیر می شوم , توجیه ترس ها و احتیاط های بی مورد هم از علائم پیریست

با همه این حرفها

می خواهم بدانی که من خوشبخت بودم و هستم , دوست داشتن تو بخت بلندی می خواست که من داشتم .

 

برسد به دست بانوی مهربانی  

امضا : دل    

 1- باز هم خیالاتی شدم

2- هرجا خودخواهی باشه, انصاف از آنجا دوره

نظرات ()



چشمهایت از یادم نرفته
نویسنده: علی سبکبار - ۱۳٩٠/۱۱/٢۱

در این روزها و شب های زمستان که سرما و بارندگی به اوج رسیده است ، هنگامی که در منزلهای گرممان استراحت می کنیم به یاد سرباز های مظلومی که دردور افتاده ترین مناطق کشور و با کمترین امکانات زندگی مشغول نگهبانی هستند و روزگارشان را با سرما ، بی خوابی ، ترس و یاس می گذرانند باشیم .

نظرات ()



مطالب قدیمی تر »